تبليغاتX
نان و ریحان

نان و ریحان

افسانه ی من شنیدنی بود ................. افسوس که کرده ام فراموش

چقدر زیبا بود اگر...

چقدر زیبا بود اگر، به جای آنکه عاشق شخصیت هم شویم عاشق یکدیگر باشیم

چقدر زیبا بود اگر،

 به جای آنکه بگوییم دوستت دارم اما......

بگوییم

...اما دوستت دارم

چقدر زیبا بود اگر،

از خنده فقط برای تمسخر استفاده نمی کردیم،گاهی هم به نشانه محبت لبخند بروی صورت خود می کشیدیم

خیلی زیبا هست،نه،ولی حیف که زیبا ها فقط در ذهن و خاطر ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

فریاد یک مرده

امروز داشتم زندگی نابغه ای به اسم استیب جابز مدیر شرکت apple رو گوش می دادم، شاید در نگاه اول توجه هر کسی به  زندگی نامه اش و پشتکارش جلب بشه ولی من امروز به روی دیگه ای از این ماجرا توجه کردم ،رویی که هیچ وقت ما نمی بینیم یا شاید هم نمی خواهیم ببینیم چون اگر این رو را ببینیم مسلما متوجه آینده خودمان می شویم.

در  زندگی نامه استیب جابز گفته شد پدرش مردی ثروتمند بود و او روزها در گاراژ خانه شان مشغول کار کردن بود ، جالب  است وقتی تمام شخصیت های بر جسته علمی را نگاه می کنیم از انیشتین گرفته که پدرش رییس شرکت الکترو شیمی آلمان یک قرن پیش بود یا گاوس که پدرش سر کارگر کارگران بود یا نیوتون که زیر نظر دایی ثروتمندش بود و یا مارکنی که از اشراف زاده گان بود یا کپلر که توسط معلمان سلطنتی انگلیس ..... یاحتی به ذهنم رسید که آهان یافتم یه مورد مستنی پیدا کردم بله دکتر حسابی ، ولی وقتی که بیشتر دقت کردم دیدم دکتر حسابی پدرش در لبنان سفیر ایران بود!سفیر هم که آدم فقیری نمی شود، می شود؟ .........هر چه به دنبال دانشمند فقیری در اینترنت گشتم کسی را پیدا نکردم  جالب است که اکثر  دانشمندان یا به نظر ما نابغه ها همگی در خانواده ای ثروتمند بودند واقعا آنها نابغه بودند هر چه به اطراف نگاه میکنم می بینم که عده ای زیادی به خاطر مشکل مالی شدید قید کار های علمی را زدند شاید اگر خیلی از ماها هم جای آنها بودیم خیلی بزرگتر از آنها می شدیم . واقعا کدام یک از پدر مادرمان حاضر می شدند در سن 20 سالگی انباری خانه را به ما بدهند اصلا بیایید کوچکتر فکر کنیم کدام یک از پدر مادر های ما حاضر می شدند به اندازه یک زیر کمد یا زیر تخت یا اصلا فقط مساحتی برای چند تکه سیم به ما بدهند؟! پدر مادر من که به شخصه به من اجازه این کار ها را نمی دهند،اصلا با اینکه من الان دانشجو هستم حتی اجازه کتاب خواندن هم به من نمی دهند !!! چه برسد مثلا من در انباری (یا حتی به زیر کمد هم راضی هستیم!) یک و فقط یک کتاب بگذارم نه ابزار، گاهی اوقات ما فکر می کنیم که عده افراد  استثنایی هستند واقعیت ما جرا جور دیگر است این شرایط  است که تعیین می کند چه کسی حق دارد نابغه باشد وهمه او را بشناسند وحتی روی اسم او تعصب داشته باشند و یا چه کسی باید یک کارمند قراردادی باشد که همه حتی بچه هایش هم به او سرکوفت بزنند، بله، این پدر مادر ما هستند که میتوانند ما را خوشبخت کنند و این آنها هستند که میتوانند ما را بدبخت کنند، الان که به زندگی ام تحلیلی نگاه می کنم می بینم که خانواده ام در حرف پشت من بودند ولی در واقعیت ونقاط عطف زندگی همیشه در مقابل من وسد راه من بودند،بهتر است شما نگاهی به زندگی خودتان بندازید ببینید علت ناکامروایی شما چه بوده آیا شرایط شما بوده و یا آیا کم توجهی و حمایت نکردن خانواده از شما در حد توان خود ویا در تلاش های شما بوده؟

به هر صورت این متن را نوشتم تا اگر شما هم به جای من قرار گرفتید و دیدید که خیلی از اهداف دوران نوجوانی و خیال پردازی های آن موقوع دور هستید حرص نخورید،غصه دار نشوید ، بدانید که ما تمام تلاش مان را کردیم ، خیلی از ما وظیفه خود را به خوبی انجام دادیم این ما نیستیم که باید شرمنده وسر افکنده باشیم ، باید کسانی شرمنده باشند که در مقابل من وشما وظایفشان را به خوبی انجام نداده اند

موفق وکامروا باشید 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

دور برگردون

چندين سال قبل اتفاقي افتاد كه مسير زندگي ام رو به بطور كامل عوض كرد،اما امروز باز دوباره به همان مسير رسيدم و در جهت عكس آن اتفاق دور زدم

اميدوارم كه زندگي ام از اين تيرگي نجات پيدا كند

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

فریدون مشیری

بی تو من زنده نمانم 

شعر کوچه سروده « هما میرافشار »

(پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری) 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صیدافتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم 

*******************************************  

(پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری)

این هم شعر کوچه از « فریدون مشیری »  

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم  

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید  

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت  

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ  

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!  

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم  

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم  

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم  

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

درخت تو دگر كي هستي؟

بادی آمد
برگی ريخت
آی درخت چه تحملی ست تو را....
سنگی آمد
میوه ات چید.
آی درخت چه تحملی ست تو را....
پرنده ای آمد
لانه کرد بر شاخه هایت
شاهینی آمد
پرنده ات برد.
آی درخت چه تحملی ست تو را...
حاشا حاشا
که من به استواری تو شکی کنم.
لیک در عجبم از دسته ی تبری که تو را برید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

مدرسه

مدرسه    ...... مدرسه مثل این بدبختای مادر مرده بهت گرفتم

راستش امسال آخرین سالی هست می رم مدرسه یعنی کنکور و بعدش ......... یاد اولین روز مدرسه  که تو صف ایستاده بودم مادرم اون گوشه توی سایه وایستاده بود می افتم یادش بخیر اون روز لیوان نیاورده بودم ! با کاغذ لیوان درست کردیم ب.............. ای بابا چقدر زود گذشت .........نه بابا کجا زود گذشت! پدرم در اومد تا از این اسارت نجات پیدا کردم!

پس بهت گرفتن چه معنایی داره مگه قرار نیست هر چیزی روزی تموم شه ! خوب دیگه !

 پس به افتخار اینکه آخرین سال مدرسه لعنتی رو می گذرونم (آهنگ شاد:دیش دارام دیش دیش دارام دارام........) بیا وسط....لاالله الا الله  جو گیر شدم !

ولی خوب پیش دانشگاهی هم با جنگ میگذرونیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

مشکلم

اگه آخر سر این اختلال دو قطبی منو از پا در نیاره خوبه الان هم توی دوره شیدایی(مانیا) نیستم یعنی هستم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

ماه رمضان

یا عرض سلام و تبریک خدمت شما هایی که به مهمانی خدا در ماه رمضان رفتید

اصلا این ماه رمضان همه چیش پر رونق تر و با برکت تر از ماه های دیگه سال هست از کار  کاسبی وبلاگ نویس ها گرفته تا قنادی ها و زولبیا فروشی ها تا رستوران های های که در روز های عادی سال برای سگ وگربه غذا می پزند! و لی در این ماه با حلیم هایشان عابرانی که گذری از آن سمت سو  دارند ، آن روز را برایشان خاطره ای می کنند

یه ضرب المثلی هست که می گه:((یه آدم کور دیگه چی از خدا می خواد جز دو تا پای شل!؟)) البته نمی دونم کجایی بود  ولی کار ما وبلاگ نویس ها هم در مثل این تشبیه به این وبلاگ چیزی کم ندارد! با اینترنت کم سرعت .....(بحث رو عوض نکنیم) صرفا تماما این اعمال کریه انجام می شه تا (منظور وبلاگ نویسی هست !) تا به مسئولین محترم ودلسوز ثابت کنیم که آب نیست دادش وگرنه مانجات غریقیم !؟ ولی حالا به لطف این ماه رمضان بعد خوردن سحری به جای اینکه مانند بشکه ای مخلوط از برنج وآب و میوه و.... به درون جای خوابمان شیرجه برویم مینشینم پای کامپیوتر و از اینترنت شبانه بهترین اسفاده ممکن را می بریم این هم از جمله برکت های ماه رمضان برای ما وبلاگ نویس ها !

بگذریم شاید ماه رمضان با گشنگی هاش  با تشنگی هاش ........ ولی خدانکنه اون روزی بیاد که حسرت این روزهای زیبا رو بکشیم روزهای گشنگی ،خستگی، بی خوابی های سحرانه جبران کردن این بی خوابی ها با خواب های بعد از ظهر ،صدای اذان موذن اردبیلی ،صدای ربنای دم اذان ........ منتظر آینده نمیشویم خودش خواهد آمد

به جای حسرت اندوه بیایم از فرصت مون استفاده کنیم این شعر رو یه جورای کش رفتم

مژده ای منتظران ماه خدا امده است

ماه شبهای مناجات و دعا امده است 

ماه پر مغفرت و رحمت و برکت امده

ماه زیبای عنایات خدا امده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 5:35 قبل از ظهر  توسط یک دوست  |